|
نه! کاری به کار عشق ندارم. من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار... این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند! زیرا هر چیزو هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند. پس... من با همه وجودم, خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به من نداشته باشد. این شعر تازه را هم ناگفته میگذارم تا روزگار بو نبرد گفتم که... کاری به کار عشق ندارم.
من عاشق ایستادن بودم پشت در های بسته ای که تو بسته بودی من عاشق پریدن بودم با بالهایی که شکسته بود و تو شکسته بودی من عاشق مرداد داغ رسوایی بودم و تو رسوایم کرده بودی سخت رسوا سخت پیدا من عاشق چشمهایت بودم چشمهایی که حتی وقتی نمی دید نجیب بود وقتی رویا میچید عزیز بود من عاشق دلی شدم که گلی بود و نبود با ما آه که با من چه کردی عاشق رفتن و شکستن و مردادو چشمهای باز و خسته آه با من چه کردی.....
چون پاره سنگی ، عاشقم به گنجشکی ، هراسان و هر بار نا امید بر می گردم به خاک بر می گردم به خویش... نا امید و نیازمند زبانه می کشد آغوشم به سویت... از تو دور افتادم از تو دور افتادم... به کاغذ آتش رسیده می مانم جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه... سال هاست از کرشم باران تو میگذرم بی چتر و بارانی... در سایه پنهان میشوم در گریه پیدا هرچه هستم از تو دورم ، دور دور... دور... دور... دور... دور... دور... میدانم که تو می آیی .
آنروز با شکوهترین روز زمین است .
تو میآیی تا به انتظار تلخ روزهای بی کسی ام پایان ببخشی
تو می آیی تا قاب خالی خاطراتم را پر از تصویر بودن کنی
تو می ایی تا با صدای قدمهایت خانه ی سوت و کورم را به بهار بنشانی
تو می ایی با یک بغل ترانه .
تو میآیی با یک آسمان ستاره .
تو می آیی با یک کهکشان آرزو
تو می آیی تا ملال دردناک این روزهای بارانی را به قصه ها بسپاری
تو میآیی تا در انبوه درد شانه هایم ،مرهم ترین مرهم باشی
تو می آیی تا در شکوه یک معجزه مرا به من برگردانی
میدانم میآیی .
آنروز دیگر جایی برای شب نیست
آنروز دیگر تنها نیستم .
دیگر لحظه ها روزهایم را به تاراج نمیبرند
دیگر انتظار به خانه ام سر نمیزند
میدانم میآیی
سالهاست کودک درونم تو را در رویاهای شبانه اش میشناسد
سالهاست از امتداد یک جاده ی بی پایان لحظه ی آمدنت را میپایم
من سالهاست که تو را میشناسم
سالهاست که به شب نشینی چشمانت میهمانم
من تو را دوست دارم
برایم بمان ای شکوه فراموش نشدنی من...
اي مسافر! اي جدا ناشدني! گامت را آرامتر بردار! از برم آرامتر بگذر...! تا به کام دل ببينمت... بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم! آه که نميداني... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد بگذار که بدرقه کنم آخرين لبخندت را و واپسين نگاهت را... مسافر من آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش! با من سخن بگو... نگذار يکباره از پا در افتم... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرامتر بگذر. شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،
ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا، شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را با عبورخود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. صداي شكستنم رانشنيدي؟؟؟
تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط خطی هاي نگاهت !!! آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد... چشمانت خيال گفتن رازي را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم..... هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ... وتو مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!! بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد.... طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!! گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!! اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام ! اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است..... شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن.. مهربان باش مهربان!!!!!!!!
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باش د عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست...
کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟! انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!! می دانم. آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی می.! به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد، قسم می خورم که حتی شاپرک ها هم روزی نفهمند برای دیدنم لحظه شماری می کنی. پس بگو دوستم داری. حتی یکبار.
باورش کردم ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود خنده هایش دروغ و بی احساس گریه هایش هم کمی عجیب است سا حر است می خواهد سحر سامانم کند ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی و حرفهایش را شنیدم بازیش که تمام شد دیگر دوست داشتنی در کار نبود راست و دروغ به عشق من قسم خورد
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد، اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم پیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بد گمانی کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم چون ترا می نگرم مثل این است که از پنجره ای تک درختم را، سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم آرام می رانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غم های پاییزی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظه ی تلخ دیدار سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خش خش برگ های خزان را پاییز، ای مسافر خاک آلود در دامنت چه چیز نهان داری؟ جز برگ های مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گم شده می رقصد در پرده های مبهم پندارم
پاییز، ای سرود خیال انگیز پاییز، ای ترانه ی محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره ی طبیعت افسون کار
با تو اين تن شکسته
داره کم کم جون ميگيره آخرين ذرات موندن تو رگهام نميميره با تو انگار تو بهشتم با تو پرسعادتم من ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من اگه رو حصير بشينم اگه هيچ نداشته باشم با تو من مالک دنيام با تو در نهايتم من با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من با تو شاه ماهي دريا بي تو مرگ موج تو ساحل با تو شکل يک حماسه بي تو يک کلام باطل بي تو من هيچي نميخوام از اين عمري که دو روزه در اتاقم واسه قلبم پيرهن عزا بدوزه با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من برايت دعا مي كنم دعا مي كنم كه هيچ گاه چشمهاي كهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشك نبينم و دعا مي كنم كه لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم دعا مي كنم دستانت كه وسعت آسمان و پاكي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد من برايت دعا مي كنم كه گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند براي شاپركهاي باغچهء خانه ات دعا مي كنم كه بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي كنم كه هيچ گاه غروب نكند
اي سر آغازهمه خوبي ها
مينويسم از تو
تو که سر سبز ترين منظره ايي
تو که سر شارترين عاطفه ايي
برترين خواهش و احساس نياز
وبدان تا به ابد دوستت ميدارم
دوستت ميدارم از زمين تا بخدا
از همين نقطه ي خاکي تا عرش
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام , مستم
باز می لرزد دلم , دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های تیغ, نخراشی به غفلت گونه ام را
هان دست, نپریشی صفای زلفم را
آبرویم را نریزی دل
-ای نخورده مست-
لحظه دیدار نزدیک است...
تقدیم به بهترین بهترینم
زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و كبود با بنفشه ها نشسته ام سالهاي سال صيحهاي زود در كنار چشمه سحر سر نهاده روي شانه هاي يكدگر گيسوان خيس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم مي ترواد از سكوت دلپذيرشان بهترين ترانه بهترين سرود مخمل نگاه اين بنفشه ها مي برد مرا سبك تر از نسيم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو كه رسته در كنار هم زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و كبود با همان سكوت شرمگين با همان ترانه ها
با همان سكوت شرمگين با همان ترانه ها و عطرها بهترين هر چه بود و هست بهترين هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترين بهشت ها گذشته ام من به بهترين بهار ها رسيده ام اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست آه در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضاي خانه كوچه راه در هوا زمين درخت سبزه آب در خطوط درهم كتاب در ديار نيلگون خواب اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام اي نوازش تو بهترين اميد زيستن در كنار تو من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهاي زرد و نيلي و بنفش عطرهاي سبز و آبي و كبود نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها
غنچه هاي رنگ رنگ ناز برگهاي تازه تازه باز مي كنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنين من نام تو مرا هميشه مست مي كند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهاي ناب نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است من ترا به خلوت خدايي خيال خود بهترين بهترين من خطاب ميكنم بهترين بهترين من اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم
اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم
اگر اشك بودم به پايت مي گريستم
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم
ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت
ولي هر چه هستم
دوستت دارم
کاش مي شد دستت را بگيرم
و تو را به شهر دلم ببرم
تا توي تمام کوچه باغهاي دلم سرک بکشي
و بفهمي که با پاييز دلم چه کردي
کاش تو نگاهم را بخواني ..
بخواني که حضورت تکيه گاه گرمي است
براي بودنم
|










